تبليغاتX
ZENDEGI

قالب پرشین بلاگ


ZENDEGI
زندگی زیباست زیباترازگل زیباتراز پروانه
لینک دوستان

        

 سلام خوبي مي دونم قل داده بودم اما هميشه ادم اون چيزي كه برنامه ريزي كرده و درنظر

داره پيش نميره اونم دست تنها بدون هيچ پشتيباني و ..

فکر کنم یه بار دیگه باید عمل کنم اون بار مجانی بود اما اینبارش چی کار کنم و هزار یک ... دیگه

خیلی وقت بود منتظرت بودم فکر نمی کردم بیایی سربزنی


خوشحالم تو خوبي 

          

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 20:16 ] [ محمد پوریعقوبی ]

سلام افسون گر  خوبي چرا وبلاگت رو حذف كردي 

وقتي وبلاگت حذف مي كني يعني اينكه نيستي و زير حرفايي زدي كه زدي http://www.royaye0parvaz.blogfa.com/

خوشحال مي شم دوباره و از نو شروع كني



[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 12:53 ] [ محمد پوریعقوبی ]

خیلی خسته هستم

و زندگیم از دست دادم الان اصفهانم چون بخاطر یک مسعله الکی مجبور به رفتن شدم

بی کسی و بی پشتیبان درد خیلی بزرگی بین بقیه دردا

الانم که آواره این شهر و اون شهرم 


کاش وقت رد شدن از خیابون یه ماشین بهم بزنه و فرار کنه و راحت شم


من که این همه به دیگران امید زنگی می دادم الان توی این چنین وضعی چطور می تونم به خودم امیدوار باشم



[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 20:1 ] [ محمد پوریعقوبی ]

 

 دلم برای خودم تنگ شده


http://www.varzesh3.com/brooz/PASS.htm


 

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 16:5 ] [ محمد پوریعقوبی ]
بیسکویت های سوخته !


زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است؟!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟
خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند. خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار؛ درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است. و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر، خواهر یا حتی یک دوست!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید بلکه آن را پیش خودتان نگهدارید.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کاش همه می دانستند که زندگی شادی نیست

شادی را به هدیه بخشیدن است

زندگی قهقهه نیست

تنها یک لبخند است
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی، با اطرافیانت مهربان باش

همزیستی را دوست بدار و زندگی را قدر بدان

شاید فردایی نباشد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

این داستان را می توانید تنها برای کسانی بفرستید که برایتان ارزشمندند

[ پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 ] [ 16:19 ] [ محمد پوریعقوبی ]
سلام خوبی

حالم خوبه نگران نباش

اومدی سر زدی نظر یادت نره

امیدوارم در هرکجا که هستی شاد و سلامت باشی


[ شنبه بیستم آذر 1389 ] [ 14:4 ] [ محمد پوریعقوبی ]

زنجیر محبت

 

http://jametajali.persiangig.com/gafas.jpg

 

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

 

 

 

***

 



چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

 

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

 

 

 


همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

 

 

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

 

 

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه

 

نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه

 
 

[ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 ] [ 13:50 ] [ محمد پوریعقوبی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به تمامیه دوستان عزیز که میایند و به وبلاگ من سر می زنند
×××××××××××××××××

هدف ما گسترش فرهنگ تفکر و پرسشگرى و شعار ما تفکر سالم، زندگى سالم است ...
×××××××××××××××××××

آغاز

شروع به اين دنيا

من به دنيا آمدم

همه چيز براي من تاريک بود و هچ صدائي نمي شنيدم

و نمي توانستم سخن بگويم

و خداوند به من گوش ، چشم ، دهان داد

تا شايد شکر گذار نعمت هاي او باشم

و اگر شدم به نفع خود و اگر نشدم

به ضرر و زيان خودم

×××××××××

یاهو آیدی من


sea.abyss

است
امکانات وب
بک لینک فا